پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

پارسا و مهرسا

تفریح سالم در قشم...

کنار ساحل رفتن یکی از تفریحات من و مامان هست که تقریبا هر روز انجام میدیم یک روز میرم تو دریا ،یکی روز هم تو ساحل خاک بازی میکنم و هر دوی این بازیها رو دوست دارم فراوان! اینم خاطرات یکی از همین روزهاست که گفتم پیش به سوی ساحل برای شروع کمی شن و ماسه بر میدارم و مهلت نمیدم لباسهام عوض بشه ممکنه وقت تموم بشه! با دقت هر چه تمام باید کار رو انجام بدم اینجا هم دارم مثلا کتلت درست میکنم ! هوا امروز خنک بود و باد میومد و نمیشد بری تو آب . در این روز یکی از دوستهای نی نی سایتیم را هم دیدم     ...
1 مرداد 1392

قشم...

امسال هم به همراه بابایی آمدیم قشم باز هم من لحظه ای پرواز هواپیما را ندیدم و تا قبل از شروع پرواز من خوابم رفت! نمیدونم چه رازی بین خوا من و هواپیما هست؟ روزهای خوبی را در قشم سپری میکنم      ...
1 مرداد 1392

دایناسور...

اینجا یکی دیگه از کارهایی که  مامان  انجام میده خرید کردن هست و تا کارهامون رو میکنیم بریم بیرون من میگم حالا چی بخریم؟ اما دوست دارم چند مورد در خرید کردن رعایت شود: برای من لباس میخرند اندازه نگیرند ،تا مامان میخواهد برام لباس بخره میگم دارم و خوشم نمیاد برام اندازه بزنن! اسممارتیز هم جز خریدها باشه همون اسمارتیز و از همه مهمتر محل خرید هست که من فقط یکشون را دوست دارم که توش دایناسور داره با اینکه کمی ازش میترسم اما دوست دارم وقتی که  سر و دمش رو تکون میده  نگاهش کنم و بهش اسممارتیز بدم !   ...
1 مرداد 1392

کروکودیل

و این هم یک حیوان دیگه که اسمشو هم نشنیده بودم چه برسه به اینکه ببینمش فکر کنم حیوان آرومی باشه ،آخه همش تو آب بود و اصلا تکان نمیخورد حتی بیشترشون چشمهاشون رو هم باز نمیکردن و من تا چند روز همه فکرم پیش این کروکودیلهای مهربون بود ! حیوانات دیگه ای هم بودند که همشونو میشناختم مثل این بزها که عاشق چوب شور های من بودند البته این بزها خوراک کروکودیلها نبودند! ...
1 مرداد 1392

زندگی در سفر

باز هم  سفر و باز هم قشم اینبار رفتیم قشم که پیش بابایی زندگی کنیم سوار هواپیما شدم و برای اولین بار در هواپیما بیدار بودم  و خیلی پسر خوبی بودم و اصلا اذیت نکردم و کلی خوشحال بودم تا آخر پرواز هم باورم نمیشد که سوار هواپیما هستم و وقتی پیاده شدیم و هواپیما را دیدم باورم شد آخه موقع سوار شدن خواب بودم و ندیدم که سوار چی شدم بعد هم سوار کشتی شدیم و باز هم من در تعجب و بهت بودم و از دیدن خلیج فارس و کشتی های بزرگ خیلی خوشحال بودم و رسیدیم قشم و این طوری سفر چند هفته ای من و خانواده ام آغاز شد و من در کنار دریا لذت میبرم و هوای پاک تنفس میکنم این کلاهم را هم در روزهای اول گم کردم و مامان بسیار ناراحت شد ! ...
1 مرداد 1392